تبليغاتX
مریم های پرپر

مریم های پرپر

...از سیاهی چرا هراسیدن! شب پر از دانه های الماس است

 

همسر خوبم با وجود پر مهرت و نگاه گرمت دنیایی از پاکی و صفا برایم به ارمغان آوردی

خوب من برای توصیف مهربانی‌هایت واژه‌ها یاری نمی‌دهند

چرا که تو خود قاموس مهربانی هستی

سالروز یکی شدنمان خجسته باد . . .

 

                                                         تقدیم به همسر عزیزم

نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت 1:38 توسط مریم| |

 

باران را در آغوش می گیرم

و خودم را غرق در رویای بدون تو بودن می کنم

تو با آغوشی باز...

با آغوشی پر از نفس های پاییزی

به استقبالم می آیی...

و مرا تنگ در آغوشت می گیری

و یک نفس عمیق تو کافیست

برای دوباره جان دادنم در هوای بودنت...

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:49 توسط مریم| |

 

تکیه بر جنگل پشت سر
 روبروی دریا هستم
 آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
 حال جنگل سبز سبز است
 من که رنگم را باران شسته است
 در چه حالی ایا هستم ؟
کوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
 حیف انسانم و می دانم
 تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
 می نویسم
 من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
 زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم

 

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:46 توسط مریم| |

 

من از معراج آسمانها می آیم ، همه‌ی طبقات آسمان را گشته ام ، در دل ستاره باران نیمه شبهای روشن و مهربان تابستان ، بر جاده کهکشان تاخته ام ، صحرای ابدیت را درنوردیده ام ، بال در بال فرشتگان ، در فضای پاک ملکوت شنا کرده ام ، با خدایان ، ایزدان با همه‌ی الهه های زیبای آسمان ، با همه ارواح جاویدی که در نیروانای روشن و بی وزش آرام یافته اند آشنا بوده ام. از هر جا ، از هر یک یادی ، یادگاری ، برایت آورده ام. از سیمای هر کدام زیباترین خط را ربوده ام ، از اندام هر یک نازنین طرح را گرفته‌ام ، از هر گلی ، افقی ، دریایی ، آسمانی ، چشم اندازی ، رنگی دزدیده ام ، و با دست و دامنی پر از خطها و رنگها و طرح های آن سوی این آسمان زمینی ، از معراج نیمه شبان تنهایی ، به دامان مهربان تو – ای دامن حریر مهتاب شبهای زندگی سیاه من – فرود آمده ام ، نشسته ام تا آن ودیعه ها که از آسمانها آورده ام در دامن تو ریزم .

"دكتر علي شريعتي"

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:56 توسط مریم| |

دور نشو
حتی برای یک روز
زیرا كه
زیرا كه
چگونه بگویم
یک روز زمانی طولانی است
برای انتظار من
چونان انتظار در ایستگاهی خالی
در حالی كه قطارها در جایی دیگر به خواب رفته اند!

تركم نكن
حتی برای ساعتی
چرا كه قطره های كوچک دلتنگی
به سوی هم خواهند دوید
و دود
به جستجوی آشیانه ای
در اندرون من انباشته می شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد!

آه!
خدا نكند كه رد پایت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند!
حتی ثانیه ای تركم نكن، دلبندترین!
چرا كه همان دم
آنقدر دور می شوی
كه آواره جهان شوم، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهی آمد
یا اینكه رهایم می كنی
تا بمیرم!

"پابلو نرودا"

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:54 توسط مریم| |

 

به من تکیه کن! من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی! تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی! تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند! تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی! خود را, تمام خود را به تو می سپارم تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی, از آن برگیری, هر چه بخواهی از آن بسازی, هر گونه بخواهی باشم! از این لحظه مرا داشته باش...

"دكتر شريعتي"

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 16:52 توسط مریم| |

 

دو پرنده‌ی بی‌طاقت در سینه‌ات آواز می‌خوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟


تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکه‌ها و دریاها را گریستم
ای پری‌وارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلواره‌ی ناراستی نمی‌سوزد! ــ
حضورت بهشتی‌ست
که گریزِ از جهنم را توجیه می‌کند،
دریایی که مرا در خود غرق می‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:10 توسط مریم| |

  

گابریل گارسیا مارکز٬ نویسنده ی بزرگ آمریکای لاتین بواسطه ی عوارضی در مزاج و سلامتی اش (سرطان لنفاوی) از زندگی اجتماعی خود خداحافظی کرده است.

او نامه ای به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اینترنت که همگی ما را قادر ساخته تا آنرا با هم تسهیم کنیم.

من خواندن آنرا به شما توصیه می کنم٬ چرا که این متن کوتاه توسط درخشانترین آمریکایی لاتین تبار از سالها پیش نگاشته شده است که حقیقتا الهام بخش است.

" اگر برای نمونه خدافراموش کند که من فقط یک عروسک خیمه شب بازیم و به من تکه ای بیشتری از زندگی بدهد٬ من از همه ی آن زمان سود برده و استفاده خواهم کرد٬ بهترین کاری که می توانم انجام دهم"

شاید نگویم هرچه را که می اندیشم اما قطعا درباره ی هرچه می گویم اندیشه می کنم.

به هرچیزی ارزش می نهم نه فقط برای اینکه باارزشند٬ بلکه برای آنچه آنها ارائه می کنند و بیان می دارند٬

کمتر خواهم خوابید و بیشتر رویا خواهم دید٬ برای هر دقیقه ای که چشمانمان را رویهم می گذاریم٬ بمدت شصت ثانیه روشنایی و نور را از دست می دهیم.

ادامه می دادم ازآنجایی که دیگران متوقف شده اند٬ و برمی خاستم وقتی که دیگران می خوابند.

اگر خدا تکه ای بیشتری از زندگی به من می داد ساده تر لباس می پوشیدم٬ در نور آفتاب غوطه می خوردم٬ برهنه خود را رها می کردم٬ نه فقط جسمم را بلکه روحم را نیز.

به مردم ثابت می کردم که چقدر در اشتباهند که فکر می کنند چونکه پیرتر شده اند عاشق شدن را قطع کرده اند٬ چراکه آنها عملا از همان زمانی که عاشق شدن را متوقف کرده اند٬ شروع به پیر شدن کرده اند.

به کودکان دو بال می دادم٬ اما آنها را به تنهایی رها می کردم تا هرکدام بیاموزد که چگونه با تکیه بر خود پرواز کند.

به فرد سالخورده٬ نشان می دادم که آنها چگونه می میرند نه با فرآیند مسن شدن بلکه با غفلت کردن.

چیزهای زیادی از شما یاد گرفته ام...

من یاد گرفته ام که هرکس می خواهدتا بر بالای کوه زندگی کند٬ اما فراموش می کند که اصل مطلب همان چگونگی راه پیمودن است.

من یاد گرفته ام که وقتی نوزادی تازه تولد یافته انگشت شست پدرش را چنگ می اندازد٬ برای همیشه در قلب او جا گرفته است.

مطالب زیادی را از همه ی شما آموخته ام.

همیشه بیان کن٬ آنچه را که احساس می کنی و انجام بده آنچه را که فکر می کنی.

اگر من می دانستم که امروز آخرین وقتی است که شما را خواهم دید٬ شما را قویا به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.

اگر من بدانم که این دقایق آخرین دقایقی هستند که من شما را خواهم دید٬ به شما می گفتم که "عاشقتان هستم" و به این فرض بسنده نمی کردم که شما خود آنرا می دانید.

همیشه صبحگاهی هست که در آن زندگی به ما فرصتی دوباره می دهد تا کارهای خوبی انجام دهیم.

به خودتان نزدیک باشید٬ به عزیزانتان٬ و به آنها بگویید که چقدر به آنها نیاز دارید و چقدر عاشقشان هستید و چقدر به آنها توجه دارید. زمانی را برای بیان این جملات بگذارید٬ "متاسفم"٬ "مرا ببخش"٬ "لطفا"٬ "متشکرم" و همه ی کلمات قشنگ و دوست داشتنی که بلدید.

هیچکسی شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افکارتان را پیش خود بصورت راز نگه دارید٬ خودتان را وادار کنید تا آنها را بیان و ابراز دارید.

به دوستان و عزیزانتان نشان دهید که چقدر به آنها علاقمندید.

این مطلب را به افرادی که به آنها علاقمندید یا عاشقشان هستید بفرستید.

برای شما با بیشترین عشق و علاقه.

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 2:1 توسط مریم| |

کودکان هنرمندترین افراد نوع بشراند که در یک لحظه هم می خندند و هم گریه می کنند! برای بزرگسالان٬ زمانی که می گریند٬ خندیدن بی معناست! معمولا وقتی می خندند٬ مصنوعی و ظاهری است اما به گاه گریه با همه ی وجود می گریند٬ چون عادت دارند هر پیشامدی را بزرگتر و مشکلتر از معمول فرض کنند. ایشان تا وقتی که غرور بیجایشان اجازه دهد کینه و ناراحتی در دل نگه می دارند تا توجیه کارهای زشتشان باشد و کسی را که مثل کودکان بخندد و از ناراحتی هایش کمتر سخن بگوید لوده و کم عقل می پندارند.

بیایید پیش از قضاوت نادرست٬ کمی به کودکی برگردیم: هنگامی که گریه هایمان لحظه ای و انگیزه خنده هایمان فراوان بود. اکنون چگونه است که هرچه دنبال انگیزه ی شادی و خنده می گردیم کمتر می یابیم؟

چرا فکر می کنیم کسی که رشد جسمی می کند لزوما باید دوران کودکی را پشت سر بگذارد و به چیزهایی تظاهر کند که او را از خویش و از پاکی و صداقت کودکانه اش دور می کند؟! چرا کودک نباشیم؟! چرا اصالت خود را در خاطرات کودکی گم کنیم و این جمله را با غرور بر زبان آوریم:" یادش به خیر کودکی... چقدر شاد بودیم و می خندیدیم"!

 از کتاب:

به بهشت می رسیم اگر...

                  راهی برای کاملتر شدن

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 23:45 توسط مریم| |

 

من اینجا بس دلم تنگ است٬

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است٬

بیا ره توشه برداریم٬

قدم در راه بی برگشت بگذاریم٬

ببینیم آسمان در هر کجا آیا همین رنگ است...!

نوشته شده در جمعه یکم مرداد 1389ساعت 16:38 توسط مریم| |

 

 

 

قاصدک!

شعر مرا از بر کن

برو آن گوشه ی باغ

سمت آن نرگس مست

و بخوان در گوشش

و بگو باور کن

یک نفر یاد تو را

دمی از دل نبرد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 1:41 توسط مریم| |

 

هوا ابری
دلم ابری
غزل ابری
صدا ابری
خدایم را صدا کردم
ندا آمد
خدا ابری

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 0:49 توسط مریم| |

 

 

در زیر این گنبد کبود زندگی می کنیم

به قول معروف:

"به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است!"

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 1:8 توسط مریم| |

 

هنگامی که تصمیمات بزرگ زندگی مان گرفته می شود صدای شیپوری به گوش نمی رسد.

سرنوشت در سکوت رقم می خورد.

               

                                                                              "اگنس دومیل"

نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 23:23 توسط مریم| |

 

اگر سرچشمه های اشک عالم را به من بخشند

و یا ابری به پهنای زمین در من فرود آید

اگر آن اشک سیل آسا ره پنهانی دل را به سوی دیده بگشاید:

لهیب درد خاموش مرا تسکین نخواهد داد

غم تلخ مرا از خاطرم بیرون نخواهد برد

مگر مرگ آید و راه فراموشیم بنماید

من از داروی شور اشک در شب های بیداری

چه امیدی به غیر از این توانم داشت

که درد تازه ای بر دردهای من نیفزاید

چنان گمگشته در خویشم که هیچم رهنمایی نیست

چنان برکنده از خاکم که از من نقش پایی نیست

چنان برکنده از خاکم که از من نقش پایی نیست

کجایی ای دیار دور ای گهواره ی دیرین!

که از نو تن به آغوشت سپارم در دل شب ها

به لالایی نسیمت کودک آسا دیده بربندم

به فریاد خروست دیده بردارم زکوکب ها

سپس صبح تو را بینم که از بطن سحر زاید

دیار دور من ای خاک بی همتای یزدانی

خیالت در سر "زردشت" و مهرت در دل "مانی"!

تو را ویران نخواهد ساخت فرمان تبهکاران

تو را ویران نخواهد ساخت آتش های شیطانی

اگر من تلخ می گریم چه غم زیرا تو می خندی

اگر من زود می میرم چه غم زیرا تو می مانی

بمان! تا دوست یا دشمن تو را همواره بستاید.

 

نوشته شده در جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 0:39 توسط مریم| |

Design By : Mihantheme